چه ميدانيم باباجان، عنوان ندارد ديگر! اِ…
عرض شود كه، هيچ اتفاق خاصي نيفتاده بود جز اينكه ما اعصاب نداشتيم!
نميدانيم اين رفقاي وبلاگي دور از جان چرا اينقدر سنگدل و بيرحم و […] (=محترم) هستند؟!! ما كه نمينويسيم ميآيند فحش ميدهند! نفرين ميكنند!! عاقمان ميكنند!! … فكر ميكنند خودمان را لوووس ميكنيم!!!
آخر از كجا بياوريم؟!!! ما حالمان خراب بود، نوشتنمان نميآمد!! چه كار كنيم خوب؟!!! عوض دلداري ميآييد سيخ ميزنيد؟!! آن هم از نوع ناموسي؟!!! دِهَه…!
در مدتي كه حالمان خراب بود، به نتايج شگرف زير رسيديم:
واه واه واه خودمانيم. خانم ها عجب موجودات عجيب و غريبی هستند!! اولش بی توقع هستند. بعد کم توقع میشود. بعد میگويد مگر ما از که کمتريم؟! پرتوقع میشوند. اگر همينطور پيش رود آخرش آنقدر باد میکند که دور از جان میترکند!!!آخر مگر آدم سگ است كه مثل شتر كار كند (حتی تا ۱۲ شب)، از همه ديرتر برود، هرچه میگويند( خانم ها ) بگويد چشم، از مرخصیهايش مفت مفت برای خانم استفاده کند، سعی كند كارش را به شدت دقيق انجام دهد، هوش و استعداد و ذكاوتش را هم كه خودتان بهتر میدانيد، بعد نهايتاً بشنود كه حضرت خانم ...... استغفرالله!میگويد قدرمان را نمیدانيد.ما هم ديگر تحويلشان نميگيريم تا چشمشان قلپي بتركد!!
ميگويند با زن جماعت مشورت نكنيد (مگر آنكه خلافش ثابت شود!) همين است ديگر. اين عبارت داخل پرانتز در حكم پلكان اضطراري است! آدم نبايد همه راهها را پشت سرش ببندد، شايد روزي بخواهد فرار كند (دور از جان البته)!!
ميگوييد نه؟!! اين خط ـــــــــــــــــــــــــــ اين هم نشان *